حتما برای شما هم اتفاق افتاده که یکی از دوستان نزدیکتان با شما تماس بگیرد و اصرار کند که حتما در شغل جدیدش که نوع جدیدی از بازاریابی شبکه‌ای است، وارد شوید و با او همکاری کنید. چند سال قبل برای من هم اتفاق افتاد. دوستم زنگ زد و با مقاومت من روبرو شد. ناچار چندین بار اصرار کرد و در نهایت یکبار با او به خانه‌ای رفتیم که به آن “آفیس” می‌گفتند. حدود ۲۰ نفر در آن خانه زندگی می‌کردند و به قول خودشان “کار” یاد می‌گرفتند؛ یعنی می‌آموختند که چگونه زیرشاخه‌های فعال داشته باشند و شبکه‌شان را رشد بدهند تا به پولی کلان برسند و از چرخه هفت پله‌ای خارج شوند و…

دوستم کماکان اصرار داشت که من هم باید وارد شبکه شوم و هربار با مقاومت بیشتر من روبرو می‌شد. تا اینکه یکی از آنهایی که در شاخه بالاتر بود از این در درآمد که: “ببین، ما اینجا زندگی کردن با هم را یاد می‌گیریم…” تا آن لحظه قصد نداشتم واکنش تند نشان بدهم؛ که یکباره لحنم عوض شد. اوج گرفتم که: “من نیازی به یاد گرفتن زندگی در کنار دیگران ندارم که از ۱۵ سالگی دائما با دیگران زندگی و کار کرده‌ام. از ۱۵ سالگی یاد گرفته‌ام با دیگران کار کردن نیازی به انگیزه‌های مادی و اقتصادی ندارد.” آنها زیربار نرفتند و باز هم حرف خودشان را زدند و البته بعد از چند روز هم از تماس‌های مکرر و شنیدن جواب‌های سربالا خسته شدند. چند وقت قبل، دوباره دوستم را دیدم. ناخودآگاه از او درباره آن شغل کذایی پرسیدم که گفت مدت‌هاست بدون هیچ سودی آن را رها کرده و از همکارانش که در آن خانه بودند هیچ خبری ندارد الا یکی که از سرشاخه‌های اصلی بود و بازداشت شد.

همیشه به ماجرای بازاریابی شبکه‌ای و علت‌های رشدش فکر می‌کنم. به نظرم جدا از علت‌های اقتصادی‌اش، رشد بازاریابی شبکه‌ای در ایران زاییده شرایط اجتماعی و البته نوع رفتارهای اجتماعی ما است. ما نیاموخته‌ایم چگونه با هم زندگی و همکاری کنیم. به همین دلیل زمانی که جمعی این چنین به ما معرفی می‌شود، علاقه‌مند به حضور در آنیم؛ علاقه‌ای که با انگیزه‌های اقتصادی تقویت می‌شود.

من خوش شانس بودم که از سن کم وارد گروه‌های اجتماعی شدم. قطعا انگیزه‌ام در ابتدا فعالیت اجتماعی و حفظ محیط زیست نبود؛ در بهترین حالت، کاریکاتوری از فعالیت اجتماعی در ذهن ۱۵ سالگی‌ام داشتم! اما حضور در جمع به من آموخت که چگونه باید با دیگران زندگی کنم، هرچند که شاید خیلی از آن آموخته‌ها را ممکن است فراموش کرده باشم.

امروز روز جهانی داوطلب است. من در ۱۵ سالگی فعالیت داوطلبانه را آغاز کردم. وارد یک سازمان غیردولتی محیط زیستی به نام “جبهه سبز ایران” شدم و بخت یارم بود که با دوستان خوبی هم‌نشین شوم. معتقدم اگر این تجربه نبود، چه بسا که من هم به همان چاله‌ای می‌افتادم که دوستم افتاده بود؛ توهم مشارکت و همکاری مشترک برای سود کلان یک‌شبه!

من یک داوطلب هستم، داوطلب بودن یک بیماری خوش‌خیم است که تا ابد با آدم می‌ماند. گهگداری با لبخند زدن‌های ناخودآگاه به عابران ناشناس و کمک‌های کوچک به غریبه‌ها خودش را نشان می‌دهد و همیشه ویروس مفید فکر کردن به منافع جامعه را در گوشت و پوست آدم فعال نگه می‌دارد. اگر به دنبال نسخه پیچیدن برای ایران هستید، من معتقدم که خط اول نسخه‌تان باید کار داوطلبانه باشد.

نمی‌دانم دوستم حالا کجاست و چه می‌کند، احتمالا از اهالی آن آفیس هم خبر ندارد. اما من بعد از ۱۷ سال هنوز از دوستانم خبر دارم. بسیاری‌شان هنوز کار حرفه‌ای محیط زیستی می‌کنند و آن دیگران هم هنوز با بیماری خوش‌خیمشان زنده‌اند.