برای محمد درویش و همه دغدغه‌هایش

جایزۀ بخش رای‌گیری آنلاین مجمع جهانی رسانه‌ها به محمد درویش خودمان رسید. همان چهرۀ دوست‌داشتنی که اگر با نظراتش مخالف هم باشی، باز هم علاقه داری با او همکاری کنی.

هنوز هم برای خیلی‌ها نوشتن از محیط زیست، کاری عجیب است. هنوز هم هستند آنهایی که می‌گویند «وقتی مردم نان شب ندارند، شما به قطع شدن چهار درخت اعتراض می‌کنید؟» همان‌هایی که علنی و پنهانی فعالان محیط زیست را «یک مشت شکم سیر و خجسته» می‌دانند.

اما اگر دعوای آنها بر سر «نان» است، دعوای ما هم بر «نان» است. همان نانی که اگر گندم نباشد، نیست. گندمی که باید در خاک حاصلخیز کاشته شود و آبیاری شود؛ همان آب و خاکی که هر روز بر باد می‌شود. اگر آب و خاک نباشد، نان شب هم نیست. دعای ما هم همین است؛ «مردم نان شب ندارند…»

تنها تفاوت در این است که ما یک قدم عقب‌تر را نگاه می‌کنیم. آنجایی را که قرار است، دانه جوانه بزند و ریشه‌هایش آب را بجوید. آنجایی که قرار است خاک، بستر دانه باشد. می‌گوییم آب را نباید گل کرد و خاک نباید ریزگرد شود. می‌گوییم اسکناس، جای نان را نمی‌گیرد و به معده‌های ما نان‌خورها سازگار نیست.

به یاد ماجرای «احمد شاملو» و «سهراب سپهری» افتادم که شاملو، سپهری را از اینکه در بهبوهه کشتار مردم، از درخت و آب و گل شعر می‌گفته، ملامت کرده بود. حال آنکه شاملو نیز خود سروده بود «حالا رعیت سر آب خون می‌کنه / واسه چار چیکۀ آب، چهل تا رو بی‌جون می‌کنه» دعوای آنها هم بر سر همین نان بود!

وقتی آب و خاک و هوا نباشد، نان نیست؛ نان نباشد، زندگی نیست و زندگی نباشد… تمام

این چند خط را سیاه کردم تا به محمد درویش عزیز تبریک بگویم و به احترام تمام دغدغه‌هایش کلاه از سر بردارم…